مترسک های خاموش
غمگینو ناراحت جلوی درکلبه اش نشته بود و به گذشته های نه چندان دورش فکر می کرد. باد ملایم صبح بهاری موهایش را به بازیگرفته بود. بیکارکه می شد برای مراقبت از مزرعه همان بالا می نشست،به امید روزی کهگذرزمان همه چیزرا به کام او شیرین کند. بعدازسال ها فیلش یاد هندوستان کرده بود و حس غریبی به او دستداده و زیرپوستش مورموری خوشایند احساس می کرد،خودش هم نمی دانست چرا؟ امااین را به حساب دلپذیری هوا گذاشته بود.کلبه، بالای تپه نسبتا بلندی قرارداشت کهکاملا مشرف برتمام مزرعه بود.حتی قطارهایی که درآن دوردست درحرکت بودند را می دیدو با شنیدن صدای قطارصدای اوهم،آهنگین می شد.یک طرف مزرعه را تپه و سه طرف دیگر آنرا درختان سربه فلک کشیده سپیدارحصارکرده بودند.درگوشه و کناراین مزرعه بزرگ تک وتوک مترسک های پیروجوانیبه چشم می خورد.جلوی در کلبه چراگاه وسیعی بود که منتهی به مزرعه می شد و گوسفنداندرکناراو با سکوتی سرد اما راضی شب و روز را می گذراندند.باخودعهد کرده بود که همین جا بماند و به آن روستای لعنتی دوباره پا نگذارد.
غمی درون قلبش لانه کرده که هیچ وقتاو را رها نمی کند...حرف هایش را دزدکی شنیدم،زمانی که با مترسک صحبت می کرد.اینرا گوسفند کهن سالی گفت که با چند تای دیگراز گوسفندان درحال صحبت کردن بود.او ادامهداد:« بی چاره نگهبان،می بینید چطور حواسش به همه چیزهست...! او خیلی ازشب ها رانمی خوابد و با چشمانی باز از ما و اینجا مراقبت می کند.این را که می گویم،خودم بادو چشمم دیده ام.»یکی ازگوسفندان سرش را بهتایید تکانی داد وگفت:«حتما صاحب مزرعه هم از مشکل او خبر دارد،که برایش همینجا آبو غذا می آورد و...»گوسفند دیگری حرف او را برید:«او وظیفه اش این است. برای منفرقی نمی کند که چه مشکلی دارد.همین که هیچ جنبنده ی قریبه ای نتوانسته ازنگاه تیزبین او دوربماند وهمه چیزدرامن و امان است،برایم کافی است.»
میانگندم های خوشه دار اما نارس قدم می زد وهمهچیزرا به دقت برسی می کرد. برای استراحت زیر سایه یکی ازمترسک ها ایستاد.اما مترسکغرولندی کرد و آرام تکانی به خودش داد تا سایه اش را از او بگیرد اما... صدایی ازدورنگهبان را به سوی خود خواند.صدانا آشنا به نظرش رسید:«یعنی این صدای مترسک پیراست..؟نه...نه...بیشتربه صدای یک...»زیرچانه مترسک را گرفت و سرش را بلند کرد،گرماینفسش روی صورت او پاشید:«مطمئنا شما مترسک های فلک زده و آن گوسفندان بیچاره، من را که...؟»با کش وقوس زیاد چانه او را رها کرد و باعجله راهافتاد.با خود گفت:«شاید!شایداین صدا...!»با وهم و خیالاتی که درسرمی پروراند به سمت صدا قدم برداشت.شرشرآب جوبی که از کنار درختان سپیدار می گذشت آن صدا را گه گاهی در خود محو میکرد،اما گام هایش او را به سوی دوستش می بردند،باخود گفت:«بازاین مترسک پیربا ماسر شوخی دارد که این طور...»هنوزمی خواست چیزی بگوید که نگاهش روی صورت مترسک قفلشد.بعد ازسکوتی کوتاه می خندید و ریسه می رفت،پرسید:«کجاست آن دماغ بلند و دوشاخهات که اگر کسی به تو نزدیک می شد با آن چشم وچالش را درمی آوردی..؟می دانی چقدرصدایت خنده دارشده ...؟»مترسک با نا راحتی جواب داد:«چه بگویم والا...اگر برای منآب ندارد،برای توکه نان دارد!شاید صدای من هم مثل قطارتورابه یاد...»نگهبان آهی کشید: «ناراحت نباش دوست عزیزم یک دماغی برایت درست کنم،کهازاول هم بهترشود.زمانی که درآن روستای لعنتی بودم،می دیدم که دماغ هایشان را با چسبمی بستند،مخصوصا زن هایشان.مترسکباعصبانیت گفت:«نه...نه برادرمن از این قرتی بازی ها خوشم نمی آید،همان دماغ خودمرا پیدا کنی کافی است.بگرد شاید همین اطراف باشد.اگر بدانی که چه برسرم آمده...»کمی سکوت کرد تا نگهبان چیزی بپرسد،اما خودشادامه داد:«آن قدرحواست پرت شده که اصل مطلب را نمی پرسی!»نگهبانبی تفاوت پرسید:«خوب حالا... چی شده...؟منتظر جواب نماند:«حتما باد، دماغت را کندهوانداخته لابه لای گندم زار...»نگهبان این را گفت و به راه افتاد.مترسک صدایشکرد:«حالا دماغم هیچ...نمی خواهی نگاهی به سرم بیندازی...؟نمی دانم چرا چند وقتیاست که سرم سنگین است و مورمورعجیبی توی سرم احساس می کنم!»نگهبان همان طور که میرفت برنگشت،خنده ای کرد و جواب داد:«به به ...نکند آخر پیری و...»دوباره مترسکصدازد:«باور کن شوخی نمی کنم،مساله مهمی...»همان طور که دورمی شد گفت:« الان کاردارم...بگذار برای یک روز دیگر.تازه مگر من دکترم؟»مترسک صدایش را بلند ترکرد:«توباید حواست را بیشترجمع کنی...ومواظب این مزرعه باشی...»خواست سری تکان بدهد کهسنگینی سرش به او اجازه نداد،آرام ادامه داد:«نمی دانم... نمی دانم چرا چند وقتیاست این طورشده!»
یقهی آفتاب سوخته ی مترسک را گرفت،آن قدرتکانش داد که نزدیک بود کلاه حصیری اش پرتشود به آن طرف مزرعه.فریاد زد:«پیر خرفت احمق،تو...توی خاک برسرمگرلال مونی گرفته بودی؟حتما زبانت راهم مثل دماغت کنده بودند که زودتر به من خبرندادی؟هان...؟حالا می گوی که آن کلاغ بدجنس با کلی دری وری گفتن دماغات را کنده و با خودش برده است،هان...؟»همان طور که نگهبان گلویش را می فشرد باصدای گرفته گفت:«چند بارآمدم که بگویم،اما تو با خنده ی بی مزه ات مرا به سخرهگرفتی و مدهوش صدایم شده بودی.»نگهبان به فکرفرورفت.دستهایش بی اختیاراز یقه مترسک جدا شد.مترسک بعد ازچند سرفه پی درپی گلویش را صاف کرد:«راستی...اگرمرادیوانه نمی خوانی به تازه گی حرکت های مشکوکی آن طرف درختان سپیدارلابه لای بوتهها دیده ام.می ترسم همه چیز زیرسراین کلاغ بد ترکیب باشد...می دانم که زمان کودکیاش را خوب به یاد دارد...چند باری هم ازبالای درختان سپیدار...،می ترسم برایمان خوابهای خوشی دیده باشد!»!نگهبان همان طور رجزخوان پا به زمین می کوبید و می چرخید و بهخودش ومترسک فحش می داد وگفت:«کلاغ هیچ غلطی نمی تواند بکند... باید جراتش اندازهکله تو باشد که بتواند...»مترسک ادامه حرف اورا گرفت،به آرامی و با ترس گفت:«حالامیبینی آن قدرجرات داشته که پا به این اینجاگذاشته است!»نگهبان حرف او را نشنید.دوباره صدایش را توی سرش انداخت:«درعجبم کهچطوراین کلاغ توانسته ازنگاه من دوربماند.حتی نگذاشته ام یک گنجشک به اینجا پربزند!اما...امااو با آمدنش گورخودش را کنده است...»گنجشک که به زحمت جوجه هایش را خواباندهبود،پرید بیرون و رفت روی انگشتان چوبی مترسک نشست وگفت:«آهای با شماهام...چه کسی بهشما اجازه داده که جلوی درخونه من سرو صدا راه بندازید ومزاحم خواب بچه هایم شوید؟هان...؟» نگهبان که نظاره گرپریدن گنجشک بود،جلوتر رفت:«چشمم روشن...! گل بود به سبزهنیزآراسته شد...!آیا من درست دیدام...؟»باعجله دودستش را روی شانه های مترسک گذاشتکمی تنش را بالا کشید،ترق وتروق صدای استخوان های خشکیده مترسک بلند شد.گنجشک نوکمحکمی به چشم او زد:«آهای...فضولی موقوف...سرک کشیدن تو زندگی دیگران؟آره...؟»نگهبانچشم اش را می مالید و فریاد می زد:«تو می خواهی چشم مرا کورکنی...هان؟»با یک چشمنگاهی به گنجشک انداخت،با صدای بلند گفت:«آهای...با توام...به آن کلاغ سیاه سوختههم بگو،ازهمین حالا خود را درآینه ی پدر و مادرتان ببینید...»گنجشک پرید روی کلهمترسک و نگاهی به داخل کلاه پاره انداخت،مطمئن شد که جوجه هایش خواب های کودکانهمی بینند،گفت:«توخیلی وقت است که چشم هایت کورشده،خودت خبرنداری بدبخت...»وادامهداد:«آهای،نگهبان دیوانه، دیگرالدروم بلدرومبس است،این هارت وپورت ها مال زمانی بود که حرفت حرف بود وحواست جای دیگری نمی چرید...حالااگر نمی خواهی پته ات را روی آب بریزم،آسته بروآسته بیا تا گربه شاخت نزنه...اگربدانم دست ازپا خطا کرده ای،این کله پوشالی دوست عزیزت را لاخ لاخ کرده و ذره ذره جانش را خواهم گرفت.»این را گفتورفت.نگهبان که فکرش را نمی کرد چنین رکبی خوده باشد،حمله ورشد به سمت مترسک تا...امامترسک مانع شد.به دقت اطرافش را نگاه کرد و درگوش نگهبان گفت:«جوجه هایش که گناهیندارند...بگذارتا همینجا بزرگ وپروارشوند...ما باید بیشترمواظب کلاغ وگنجشکباشیم،حالا دوتا دانه گندم هم خواستند بخورند،بگذارکوفتشان کنند.اما ترس من چیزدیگریاست...ترسم ازاین است که گنجشک و کلاغ حرف ها یمان را شنیده باشند!»نگهبان که با حرفهای مترسک کمی آرام شده بود گفت:«حالا که گیرم شنیده باشند،توفکرمی کنی از این دو چه غلطی برمی آید؟نه... ترسی ندارد.آخریک کلاغ و یک گنجشک چه خطری میتوانند داشته باشند؟ من خررا بگوکه حرف هایت را به شوخی گرفته و مورمورسرت را...»مترسکخنده تلخی گوشه لبش نشست، به آرامی ادامه حرف او را گرفت:«کافرهمه را به کیش خودپندارد.تو واقعا یک احمق هستی،هنوزهم فکرمی کنی او تورا دوست دارد و از آن روستایبه قول خودت لعنتی می آید و دوباره باتو...کسی که تورا رها کرده و با دیگری باشد،به اواعتماد نکن خره...»نگهبان آهی ازنهادش برآمد:«آره تو درست گویی،من خرم،احمقم،اگرنباشمکه چرا فقط به اوفکرکنم..!با همه نفرتی کهاز او دارم بازهم نمی دانم چرا بویش را همین اطراف احساس می کنم. به تازگی نداییدرگوشم می گوید او برمی گردد و دوباره با من هم آغوش می شود.»مترسک با نگاهش همهجا را پایید و به آرامی گفت:«ولی تو اشتباه می کنی ...من بوی خطر را دراین حوالی احساسمی کنم...یواش ترصحبت کن...حالا دیوار موش دارد...موشم...»نگهبان لگد محکمی به پایاوزد«تو حق نداری من را از این بدبخت بیچاره ها به ترسانی،شیرفهم شدی...؟هان...؟»
روی تپه قدم می زند و به حرف های مترسک فکر می کند که گفته بود«من دیده ام که گنجشکو کلاغ با هم پچ پچ می کردند وگه گاهی هم روی سرمترسک ها ی دیگر می نشستند. سه بارهمصدای خنده یکی دوتا از مترسک ها را شنیده ام...»با خود اندیشد:«شاید لازم باشد که بیشتربهحرف های او توجه کنم!هرچند که او پیر و خیال باف شده وعقل اش را ازدست داده،اما باید بیشتر...»شب به نیمه رسیده.گوسفندان به آرامی خوابیده اند.ماهدرآسمان می تابد و زمین را مهتابی می کند.از فکرکردن خسته می شود،می رود جلوی درکلبه اش می نشیند.محوتماشای ماه است که صدای قطار را می شنود،می خواهد شعرعاشقانه اش را زمزمه کند:«ایکه از کوچه معشو...ق..ه... ما....»دیدن ماه،حس بوی عشق کهنه اش درچند قدمی او را حسابی... چشم ها وگوشهای سگ بازاند،اما نه چشم ها یارای دیدن دارند و نه گوش ها یارای شنیدن.گرگ کنارسگ ایستاد و با خنده اش لرزه براندامگوسفندان انداخته است.مترسک ها قهقهه سرمی دهند...گنجشک ها و کلاغ ها هلهله می کنند...گوسفنداندر چند قدمی اش فریاد می زنند... اما سگ همچنانبا معشوقه خیالی اش...گرگ خود را درآغوش اوجای داده،واو با عشق دروغینش روی زمینمی غلطد.گرگ و سگ باهم درآمیخته و سگبوی معشوقه اش را از گرگ استشمام می کند!
گرگ ها گوسفندان رامی درند و می خورند ومی برند!
زارعی ثانی 1395/08/23
ما را در سایت سهراب دومِ سپهری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 145