
دهکده کوچک با چراغ های تزیین شده کریسمس می درخشید, اما جورج پرات هیچ نوری را نمی دید. او به نرده ای آهنی پل تکیه داده بود و به آب سیاهی که در زیر پل جریان داشت خیره نگاه می کرد. گاهگاهی تکه هایی از یخ در زیر پل ناپدید می شد گویی سایه پل تکه های یخ را درون خود می بلعید. آب به شدت سرد بود و جورج با خودش فکر می کرد چه قدر یک مرد می تواند در سرمای این آب زنده بماند؟ آب سیاه شیشه ای او را که متفکرانه به نرده های پل تکیه داده بود مسحور کرده بود. در این هنگام صدایی شنید: اگر جای تو بودم این ک...
ادامه مطلب